پاییز ، مزرعه
زردي گندمزار
مترسك مي دانست تا او باشد
كلاغ ها از گرسنگي مي ميرند
فردايش مترسك خود را كشته بود
او تازه كلاغ ها را فهميده بود
خوش به حال مترسک که دلش مهربونه بهش حسودیم میشه این مدت که اومدم به وبلاگم سر زدم نمیدونم چرا این اپم خیلی به دلم نشست انگار مترسک باهام حرف میزنه
حتما میگین دیوونه شدم اره بهتون گفته بودم منم همون دیوونه همیشگی
میدونی چرا عاشق مترسک شدم
پس خوب گوش کن
از دست ناملایمات روزگار و سختی ها نمیدونستم دارم زندگی می کنم یا روزگار می گذرونم تو عالم خیال واسه فرار از تنهائی یه مترسک ساختم تا تنهائی مو پر کنه وقتی دلم می گیره بشینم و کلی باهاش حرف بزنم
مترسکی که جایگزین تمام نداشته هام باشه و من عاشق مترسک شدم . عاشق دل مهربونش شدم که کلاغ ها رو فهمیدو رفت منم دلم میخواد مثل اون باشم .
اومدم که برم .اومدم که خداحافظی کنم . اخه میدونی دیگه نفسی ندارم که بارنگ بفروشم به شما . خوبه که حالا که خزونه خداحفظی کنم . اخه میدونی بهم میگفتن پسرخزون . اره من پسرخزونم هستم که هستم . هر کجا هستم باشم خورشید مال من هست .خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهی و بهارم خزون هست.
وای من ........
وای من .......
وای من .......
اینگونه نگاهم نکن اخه خداحافظی رو نمیتوان شعر کرد درست مثل لحظه غروب خورشید میدونم منو تحمل کردین وبعضی ها جز بدی از من چیزی ندیدن اگه با حرفام دل کسی رو رنجور کردم منو حلال کنین امید وارم هیچ وقت چشاتون بارونی نشه میروم جایز نیست من رفتم
خداحافظ