تبليغاتX
.::غروب خورشيد::.
 

پاییز ، مزرعه

زردي گندمزار

مترسك مي دانست تا او باشد

كلاغ ها از گرسنگي مي ميرند

فردايش مترسك خود را كشته بود

او تازه كلاغ ها را فهميده بود

خوش به حال مترسک که دلش مهربونه بهش حسودیم میشه این مدت که اومدم به وبلاگم سر زدم نمیدونم چرا این اپم خیلی به دلم نشست انگار مترسک باهام حرف میزنه  

حتما میگین دیوونه شدم اره بهتون گفته بودم منم همون دیوونه همیشگی

میدونی چرا عاشق مترسک شدم

پس خوب گوش کن

از دست ناملایمات روزگار و سختی ها نمیدونستم دارم زندگی می کنم یا روزگار می گذرونم تو عالم خیال واسه فرار از تنهائی یه مترسک ساختم تا تنهائی مو پر کنه وقتی دلم می گیره بشینم و کلی باهاش حرف بزنم

 مترسکی که جایگزین تمام نداشته هام باشه و من عاشق مترسک شدم . عاشق دل مهربونش شدم که کلاغ ها رو فهمیدو رفت منم دلم میخواد مثل اون باشم .

اومدم که برم .اومدم که خداحافظی کنم . اخه میدونی دیگه نفسی ندارم که بارنگ بفروشم به شما . خوبه که حالا که خزونه خداحفظی کنم . اخه میدونی بهم میگفتن پسرخزون . اره من پسرخزونم هستم که هستم . هر کجا هستم باشم خورشید مال من هست .خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهی و بهارم خزون هست.

 وای من ........

 

     وای من .......

   

          وای من .......

 

اینگونه نگاهم نکن اخه خداحافظی رو نمیتوان شعر کرد درست مثل لحظه غروب خورشید میدونم منو تحمل کردین وبعضی ها جز بدی از من چیزی ندیدن اگه با حرفام دل کسی رو رنجور کردم منو حلال کنین امید وارم هیچ وقت چشاتون بارونی نشه میروم جایز نیست من رفتم

 

 خداحافظ

+ نوشته شده درسه شنبه 7 آبان1387 ساعت 14:23 توسط پسر خزون |

 

حالا که اینها را می نویسم زمین کلی عروس شده است و اولین برگ های تک درخت کوچمون معاشرتش را با زمین آغاز کرده است. دیروز که قدم میزدم صدایی تولدت رو برام گوش زد کرد صدای خرد شدن برگ زرد تک درخت بود . دیر می شد اگر حالا نمی نوشتم. منو ببخش اگه دیر اومدم تولدت رو بهت تبریک بگم در این روزهای پائیزی ، سرمای تنهایی تمام وجودم را در بر گرفته است و صدای برگهای خشک خزونی در گوشم لالایی عاشقانه ای را نجوا میکند. اشک هایم بر گونه هایم سرگردانند و اندوه دلتنگیم انتظار می کشد
پائیز من خوش آمدی . . .
ای تنها یادگار عاشقی ام خوش آمدی . . .
آه که بوی دلتنگی سرار فضای اتاقک پائیزیم را پر کرده است . و من این دلتنگی پائیزیم را می پرستم .
و اینک...
در این اتاقک متروک ، پسری از سرزمین وجودت
عاشقانه پائیزی را در گیرو دار صدای خش خش بر گهای زرد خزان و غرّش آسمان پر از غمت جشن می گیرد و تنها ارمغان بی کسیش را ، قلم تنهائیش را ، به دستان تو هدیه میکند
ای پائیز من صدای نفس هایت را دوست دارم
پائیز من، آمدنت مبارک

 

+ نوشته شده دریکشنبه 7 مهر1387 ساعت 19:33 توسط پسر خزون |

 

ببخشید اینو همش بابام نمیگه اینو قانون زندگی تو... میگه اگه بخوای نفس بکشی یا بخوای پول دار شی یا مهمترازاون به قول بابام زن بگیری باید بری درس بخونی بری سربازی. واقعا که مسخره شو در آوردن . بعد از شونصد سال خوندن واسه یه کارشناسی الان می بینم دیگه نمی تونم ادامه بدم. خسته شدم. نمی دونم شاید ترس از خدمت سربازی مجبورم کنه بشینم دوباره درس بخونم . اخه سربازی هم بهم میگه 6 ماه وقت داری بیای وگرنه میاریمت. نمی دونم چرا اخلاقم اینجوری شده؟ حوصله درس خوندن ندارم. حوصله اینکه کاری رو به صورت جدی دنبال کنم رو ندارم یادتونه تو یکی ازاپام گفته بودم وقتی بچه بودیم مجبورمون میکردن موهای سرمون رو با ماشین کوتاه کنیم اونجا بود که به دخترا حسودیمون میشد . عجب زمونه ای حالاهم که بزرگ شدیم داره دوباره تکرار میشه نه تنها به کچل شدن بلکه خدمت سربازی نرفتن دخترا حسودیم میشه به بابام گفتم نمیرم سربازی میخوام کار کنم شغلم که خوبه بابام گفت خوب نرو کی بهت زن میده (میبینی هرکار میخوای بکنی به این دخترا ربطش میدن ) تازه جالبیش اینه که بعداز اینکه از خدمت اومدی اگه به بابات بگی بابا من فلانی رو میخوام برین برام خواستگاری بت میگه چت چیز چی داری ای بابا مگه خودت نگفتی بری خدمت درست میشه .

 خسته شدم از متلکای فامیل و خونواده. مامانم بهم می گه زگهواره تا گور دانش بجوی. حق هم داره.نمی دونم چرا اینجوری میشه. نمیدونم چیکار کنم دانشگاه دولتی که شرکت نکردم فراگیرم که خوشم نمیاد دانشگاه آزادم که جیبش ته نداره. اون از دانشگاه که نمی دونم برم بهتره یا نرم اینم از سربازی که از پشت سوک میزنه.

انقد بی حال و حوصله شدم . بوی گندم همه جا رو برداشته خودمم دارم غرق میشم. کاش کسی بود دستمو می گرفت و میکشید بیرون. خندم می گیره. بابای من همیشه از دوستای زیاد من می ناله. می گه مهدی تو چرا انقد دوست داری. نمی دونه تنهام. نمی دونه اونایی که بهشون می گه دوستای مهدی با مهدی سال ها فاصله دارن. به خفتی افتاده ام که مپرس. هیشکی هم نیست که یه راهکاری نشونم بده.همه کاری می کنم غیر از درس خوندن وبلاگم رو آپ می کنم. تو اینترنت می چرخم. وبلاگای دیگران رو زیرو رو می کنم چت می کنم. کسی از فامیل آن بشه بهش مشاوره فکری اجتماعی میدم.  باید یکی بدادم برسه. حرفام رو نمی تونم به هیشکی بزنم. به هر کسی می زنم و می گم مثلا من خستم سه ساعت تمام مغزم رو راجع به چگونگی نحوه استراحت در شبانه روزسالاد می کنه. شما بگین چی کار کنم .

+ نوشته شده درپنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت 15:42 توسط پسر خزون |

 

نصب دوربین در محیطهای کارگری و نظارت برکارگران علاوه بر افزایش %30 بهره وری کاری از بروز مشکلاتی چون کم کاری ,تاخیر,ترک پست,درگیری,سرقت وغیره جلوگیری می نمائید. همچنین با استفاده از این سیستم ها میتوانید بدون اینکه مجبور به سر کشی و بازدید مکرر از محیط گردید در دفتر خود تصاویر دوربین های نصب شده در سایر قسمتها را رویت نمایید با ضبط و استفاده از آرشیو تصاویر می توان اشتباهات بوجود آمده را پیگیری و از تکرار مجدد آن جلوگیری نمود .بابکارگیری دوربینهای مخفی جهت ضبط تصاویر بصورت غیر محسوس ورود و خروج اشخاص به نقاط ممنوعه مانند : انبار,بایگانی و آرشیو تحت نظارت شما قرار می گیرد .

سایر خدمات شرکت:

ارائه دهنده خدمات : سخت افزار و نرم افزارشبکهاتوماسیون اداریطراحی وب سایتسیستمهای حفاظتی و اعلام حریق

فروش کامپیوتر به صورت اقساط بلند مدت

+ نوشته شده دریکشنبه 6 مرداد1387 ساعت 16:31 توسط پسر خزون |

دلم گرفته بود گفتم برم البوم  عکسامون رو بردارم یه مرور بکنم وقتی داشتم برگ های البوم

 

رو دونه دونه ورق میزدم دلم خیلی سوخت چون حتی یه عکس از بچگیام نداشتم . ولی عیب

 

نداره با خودم فکر کردم یعنی چه شکلی بودم این عکسو پیدا کردم فکر کنم آره همین شکلی

 

باید بوده باشم . وقتی از بابام پرسیدم اونم تاییدش کرد.

 

یادش بخیر اون روزا چقدر ساده بودیم کی چه میدوست دروغ چیه عشق چیه  از اون مهم تر

 

شکست عشقی چیه . یادش بخیر اون روزا حتما میگین کدوم روزا بابا همون روزایی که

 

درست این شکلی بودم مخصوصا اون روزی که بابا برام دوچرخه خرید اخکه چقدر کلاس

 

برای بچه های کوچمون گذاشتم تا یکیشون میگفت مهدی بده یه دور باش بزنینم بهشون

 

میگفتم نه بابام برام خریده میخواستی بابات برات بخره بعدش گازشو میگرفتم هی سر کوچه

 

هی ته کوچه تا دلشون آب بشه. صبح زود میزدیم بیرون  اگه وقت میشد ناهار میومدم خونه .

 

بابا جون یادته از خستگی جلوی تلویزیون خوابم میرفت . اونوقت تو میومدی منو آروم بغلم

 

میکردی تا ببریم تو رخت خواب بعدش یه ماچ ابدار هزار جور قربون صدقه م میرفتی که

 

آبجی و داداشی حسودیشون میومد اخه بابا جون نگفتی یه جوری فردا که نیستی همشو جبران میکنن.

 

حالا که خودشون اعتراف میکنن بهم میگن وقتی کوچکتر که بودم میبردنم تو کوچه برف

 

میکردن تو پیرنم . بعد که صدام میرفت تا آسمون مامانم زود میومد میگفت چی شده دوباره

 

صداشو در آوردین اون موقع داداشی میگفته بدو بیا بچه جاش خیس کرده . داشتم میگفتم اون

 

روزا چقدر ساده بودیم یادش بخیر اون روزی که بچه های محل همونایی که دوچرخمو

 

بهشون نمیدادم بهم نقل دادن گفتن بخور شیرینه بعدش که من خوردم بهم گفتن دیوونه چرا

 

خوردی اونا همش سم بود الان میمیری وای یادم نمیره چه حسی پیدا کردم وقتی این جمله ها

 

رو شنیدم مارو بگو مگه کم آوردیم شروع کردیم به دادو بیداد تو کوچه که آی مردم من سم

 

خوردم من سم خوردم الان میمیرم . همه محل ریختن بیرون که ببینم پسر ته تقاری همسایه

 

باز چه بلایی به سرش اومده بعد حالا همه جمع شدن میگن بابا شوخی بات کردن مگه ما باور

 

میکردیم میگفتم نه من سم خوردم ببرینم بیمارستان . یادش بخیر چه روزایی بود هنوزم که

 

بچه محلای قدیمی منو میبینن دستشون رو میارن جلوی دهنشون میگن مهدی سم خوردم سم

 

خوردم بعدش میشینن کلی بهم میخندن .

 

در آخر باید بگم بابا جون روزت مبارک خیلی دوست دارم.

 

 

 

+ نوشته شده درجمعه 14 تیر1387 ساعت 12:14 توسط پسر خزون |

نمی دونم چه اتفاقی داره در درونم می افته شاید دارم به چیزی که می خواستم

می رسم،بی احساس شدن،نسبت به همه چیز،دارم کم کم این حالت رو درک می

کنم،به نظر می یاد حس خوبی باشه،منظورم این نیست که خوبه که آدم بی احساس

باشه،نه ابدا،من خودم مخالفم،منظور از بی احساس شدن،اون احساسهاییِ که تو

رو اذیت می کنه ... و این یعنی اینکه تو می تونی روی خودت محکمتر تصمیم بگیری و

خیلی شادتر تصمیم بگیری، خدایا دوستت دارم نه واسه هیچی جز اینکه من رو

 آفریدی،همین که من رو آفریدی یعنی میخواستی که من باشم … تو دوستم داشتی

… دیگه نمیدونم چی بنویسم ...  ولی در آخر خدا جونم یه چیزی ازت میخوام

خدای مهربانم ... !
تنها تمنای من از دریای مهرت ...
تنها خواهش من از وسعت بخشندگی ات ...
تنها نیاز من از بیکرانگی قدرتت ...
این ست که ... !
بهترین ها را در لحظه لحظه زندگی ام به من هدیه کنی .
و بگذار تا طعم آرامش و عشق را برای همیشه بچشم .
 خدای مهربانم ... !
برای هر آنچه که به من عطا کردی شکرو سپاس بی نهایت مرا بپذیر ! ....

+ نوشته شده درچهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 11:56 توسط پسر خزون |

چشم،چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟

نگاه خیسِ تو کو؟

گوش،گوش دو تا گوش

دو دستِ باز یه آغوش

بیا بگیر قلبمو

یادم تو رو فراموش

چوب،چوب یه گردن

جائی نری تو بی من

دق می کنم،می میرم

اگه تو دور شی از من

دست،دست دو تا پا

یادِ تو مونده اینجا

یادت می یاد می گفتی

بی تو نمیرم هیچ جا...؟

+ نوشته شده درچهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 22:42 توسط پسر خزون |

وقتی بهت فکر می کنم تصویر چهره ای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم...

دلم می خواست عاشقت باشم...

دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم...

یه عشق جدایی ناپذیر...

دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام...

اما نذاشتی بهت رسم...

میگی نگو عاشقم...

میگی نگو...

میگم باشه نمیگم...

و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...

+ نوشته شده درجمعه 9 فروردین1387 ساعت 11:30 توسط پسر خزون |

یادش بخیر سال اول ابتدایی : بابا چند بخشه ، س مثل سینی

اون روزا کجا حالا کجا وقتی اون روزا رو منطقی مرورمی کنم میفهمم که هر چه یا دگرفتم

از اون روزا توی دانشگاه از دست دادم چون اون موقع بیشتر میفهمیدیم و یاد میگرفیم و

محبت میکردیم و محبت میدیدیم . الان که دارم اون موقع رو مرور میکنم دلم میخواد فقط یه

لحظه روی اون میز نیمکت ها بشینم . میزو نیمکتی که سرد نبود فاصله ها تو کلاس کوتاه بود

اونجا به استاد میگفتیم اقا به انتراک میگفتیم اقا میشه بریم... . چقدر زیبا و قشنگ بود

وای اون روز یادم نمیره چقدر گریه کردم ( نه عزیزم گریه به خاطر شکست عشقی نبود )

داشتم میگفتم به خاطر چی گریه میکردم به خاطر نمره  -7- دیکته  . اون روز مجبور شدم از

روی متن دیکته 13 مرتبه بنویسم اونم پشت در کلاس . ولی خداییش اون نمره ها به صد تا از

این 20 تای توی کلاس درس دانشگاه ارزش داشت.

چون اونجا همه چی از روی حق داده میشد .  توی این چهار ترم چیزی یاد نگرفتم جز ...

ولی درس من یار مهربانم... دانا و خوش بیانم.، مسافر صحرا ، تصمیم کبری ، همشون رو یادم میاد .

اون روزی که معلم به من گفت درس لاک  پشت و مرغابی ها رو بخون

ومن با همون زبان بچه گانه خودم این خط رو خوندم

دو مرغابی و یک لاک پشت در کنار آبگیر زندگی می کردند. با گرم شدن هوای آبگیر هم

خشک شد. مرغابی ها مجبور شدن از اونجا بروند.

یادش بخیر همکلاسی هام ( هممون از یه جنس و یه رنگ بودیم) دوستان تو کوچه م، توپ

بازی هایم ، سر شکستنهام، کتک خوردن هام .

جدول ضرب ، نمیدون چرا هیچ وقت 6*7 رو یاد نگرفتم .دستم تو دست مامان دستم تو دست

بابا توی خیابون بستنی میخوردیم.

یادش بخیر اون روزی که زنبور نیشم زد . یاد کچل کردن های دوره ی ابتدایی( همون

روزهایی که به دخترا حسودیم میشد )

یاد دوره  راهنمایی ، یاد فرار کردن از مدرسه ، عیدی های که تو نوروز از بابا و ماما ن

میگرفتم

حالا از اون روزا فقط یه خاطره مونده ، چند تا عکس و چند خط نوشته .

یاد درس خوندهای دوره ی دبیرستان،یاد فضولی هام،اذیت کردن ام.یاد شب درس خوندن هام،

یاد همشون بخیر تا حالا فکر میکردی من خنگ بود نه عزیزم یادمه سال دوم تو هنرستان

شاگرد اول شدم

الان هم لوح سپاسش جلومه ولی کیفی که جایزه گرفتم پاره شد 

یاد آرزوهام،یاد دعاهام،یاد اتاق اسباب بازی هام.یادشون بخیر قهر کردن هام،گریه کردن هام(مامان یادته)

یادش بخیر،چقدر کشتی میگرفتم با بابام،چه حالی می داد(بابایی یادته)

یاد پشت کنکوری،کتابخانه،درس وتست بخیر.یاد سکوت هام،یاد فکر کردن ام،یاد خنگ بازی هام،بد شانسی هام،

یاد اونهایی رو که یاد ندارم،یاد اونهایی رو که دوست ندارم،یادشون بخیر.

چه زود می رسه،اون روزی،که یاد امروز رو بخیر میکنم

ولی دیگه دوست ندارم یاد روزهای سرد دانشگاه بیوفتم.

+ نوشته شده درپنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 9:54 توسط پسر خزون |

 

 

 سلام نميدونم از كجا شروع كنم.

 به سرم زد برم بيرون ازخونه يه آدم برفي درست كنم

به قول يكي از دوستان هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ولي من تصميمم تصميم كبري بود . ادم برفيم درست شد. بعدش با خودم گفتم حالا چشم چشم دو ابرو! آدم برفيم ديگه شد يه ادم !

 ديگه ميشد بهش بگي آدم برفي ولي تنها اسم نداشت بهش گفتم آدم برفي كوچولو. اخه خيلي بهش ميومد. نميدونم چرا يكدفعه فكر كردم داره بهم ميخنده ( كيو ميگم ) آدم برفي كوچولو روديگه .

 شايد داشت به قلب من ميخنديد اخه ميدوني قلب آدم برفي با خورشيد گرم ميشه ولي قلب ما ادما تو بهارم سرد و بي روحه. شايدم داشت بهم ميخنديد كه ميتونسته قلبش رو به هر شكلي كه ميخواست در بياره ولي قلب ما آدما وقتي شكست ديگه شكل نميگيره.

چند روزي كه درگير امتحانات بودم نتونستم برم بيرون بهش سر بزنم . امروز كه رفتم بيرون ببينمش ديدم

آدم برفي کوچولو به آفتاب خيره شده وداره ذره ذره ذوب مي شه

  چقدر عمرش کوتاهه !آرزوهاشم باتابش اشعه هاي خورشيد اشک ميشن و ميريزن

   خوش به حالت آدم برفي کوچولو که ذوب شدنت که رفتنت که نرسيدنت واسه موندگارا نويد

    بهار و سبزي و صفاست.

اي كاش منم قلبي مثل آدم برفي كوچولو داشتم.

+ نوشته شده دردوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 11:9 توسط پسر خزون |

 

وقتي بچه بودم شبها به اسمون خيره ميشدم … همه اهل خونه هفت

 

 پادشاه رو تو خواب ميديدند اما من هنوز بيدار بودم وخيال ميكردم قرار

 

يكي از ستاره ها به بخت و اقبال من چشمك بزنه وقتي بچه بودم همه

 

قصه ها با يكي بود يكي نبود شروع ميشد .

 

پس يكي بود يكي نبود

 

توي اين دنياي پراز دو رنگي  پسري خسته و دل شكسته اسير قفس

 

زندگي بود.

 

متولد زمستان بود ولي خودشو از خزون مي دونست.

 

ببخشيد شايد بگين دارم چي ميگم بالاخره تولد يا مرگ . خودمم نميدونم

 

بهتون گفته بودم كه حالا كه بهم ميگن بزرگ شدي بيشتر دلم ميگيره

 

نميدونم چرا با اومدم روز تولدم بيشتر ياد مرگ كردم . تاريخ تولدم را

 

ميدانم يكي ازهمين روزهاي سرد زمستاني بود. اره يكي از همين روزا

 

بوده كه سرنوشت من رو نشتن . سردي اون روزها رو حس ميكنم . ا

 

اميدي ندارم تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برساند.

 

 اما تاريخ مرگم را نمي دانم و نميدانم كي فرا ميرسد  تا چند صباحي

 

ديگر شايد پايان راه زندگي من باشد.

 

ميخوام دراين لحظات كه از مرگ خودم با خبر نيستم . وصييتي براي

 

شما دوستان بنويسم پس خوب گوش كنيد ! شايد همين نزديكي باشد .

 

مرگ رو ميگم.

 

آهاي ادميان به چشمانتان بياموزيد كه نگاه به كسي

 

نياندازند اگر نگاه انداختند عاشق نشوند و اگر عاشق

 

شدند وابسته نشوند و اگر وابسته شدند. مجنون نشوند

 

و اگر مجنون شدند با عقل ومنطق زندگي كنند.

 

اهاي عاشقا اينك كه پا به راه دشوار گذاشته ايد با

 

صداقت عشق را ابراز كنيد تنها عاشق يك دل باشيد تنها

 

به يك نفر دل ببنديد

 

آهاي عاشقا به عشق خود وفادار باشيد واز ته دل

 

عشق را دوست داشته باشيد .

 

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست رسم عاشقي

 

صداقت هست پس سرلوحه خود را صداقت قرار دهيد

 

آهاي عاشقا نه لازم است مجنون باشيد نه لازم هست

 

فرهاد تنها خودتان باشيد همين و بس

 

تولدم مبارك !

 

 

+ نوشته شده دریکشنبه 2 دی1386 ساعت 21:31 توسط پسر خزون |

قبل از اینکه بخوام بنویسم اولين سوالي كه بايد جوابشو به خودم بدم اينه كه اصلاً

 

چرا؟ چرا بيام اينجا و بنويسم؟ شايد بشه گفت چون براي خودم مي نويسم، بد نيست

 

نوشته هامو بذارم اينجا تا ديگران هم بخونن .اما هر جور که فکر میکنم اون وقت

 

مجبورم حرفهام رو از يك فيلتر رد كنم، اسمها رو عوض كنم، حوادث رو تغيير بدم و

 

خلاصه شايد نتونم اون چيزي رو كه واقعاً دلم مي خواد بنويسم و اصلاً از كجا معلوم

 

كسي پيدا بشه و حرفهاي دلم رو بخونه، دلنوشته هایی که تا وقتي تو دلمه ، برام با

 

ارزش ترين چيزهاست، اما وقتي گذاشتمشون اينجا هر كسي مي تونه بهش بخنده،

 

ازش ايراد بگيره و از همه بدتر اصلاً بهش اهميت نده. حتي ممكنه يك روز، وقتي كه

 

اين وبلاگ ديگه برات از يك تفريح معمولي مهم تر شد، وقتي شد بخشي از وجودت و

 

موقعي كه ديگه داشتي باهاش زندگي مي كردي،!! نتونی یک روز بهش سر نزنی فكر

 

كن اگه فقط و فقط يك نفر پيدا بشه كه فقط و فقط يك جمله از اين دلنوشته هات رو

 

بخونه و فقط و فقط يك لحظه بهش فكر كنه، به نظرم برام كافيه !! اره دارم حرف

 

های  دلم رو مي نويسم شايد براي كسي آشنا باشه، مي خوام درد دلهاي يك ﭘسر ۱۹

 

ساله رو بنويسم شایدم بشه دیگه گفت ۲۰ ساله  مي خوام ته ته احساساتم رو بدون

 

عبور از هيچ فيلتري بنويسم شايد آدم ديگه اي ببينه كه اونها، ته ته دل اون هم هستن...

 

گفتم ۲۰ ساله اخه میدونی بهم میگن داره ۲۰ سالت میشه اما من با این جمله  بیشتر

 

دلم میگیره

 

اخه حس میکنم دیگه خش خش برگهای ﭘاییزی زیر ﭘاهایم و درختان ﭘیر و کهن

 

ناراحتم نمیکنه . 

 

داستان غمناک دردهام بهترین و لذت بخش ترین داستان برای بازگو کردن برام شده 

 

نمی دونم شاید هنوز نمی خوام بدست فراموشی بسپارمشون.....!لابد می گی دیوونه

 

ام ! خودمم نمی دو نم چرا؟!  دوست دارم به دوران کودکیم بر گردم دورانی که درآن

 

بیشتر از اینکه دوست میداشتم دوستم می داشتن و دورانی که اگر قهر می کردیم خیلی

 

زودتر اشتی مکردیم اره نمیخوام بزرگ بشم بهتره بهم بگن خیلی بچه ای اره بگن

 

بهتره !!

بهتر از اینه که تو این دورنگی ها گم شم . اره بر میگردم تا بفهمم خاطرات کودکیم را

زیر کدام درخت سیب گم کرده ام . بر میگردم

+ نوشته شده درپنجشنبه 1 آذر1386 ساعت 4:10 توسط پسر خزون |

مرا در تابوت سياهي بگذاريد 

 

تا همه بدانند که

 

من  را به کوی زندگی  ديگران آورده اند

 

خود هرگز نكردم آرزوي زندگي

 

خواستم تا زندگي پيدا كنم اما دريغ عمر گم كردم

 

كر شدم اي دوستان از هاي وهوي زندگي

 

دو دستهایــم را از تابوت بیـــرون نهیــد، تا همه بدانند

 

 که به آنچه می خواستم 

                            نرسیــده ام.

 

 قالب یخی بر مــزارم بگذارید، تا با طلوع خورشيد قطـــره قطـــره آب شود و 

 

 به جاي معشوقم برایم اشك   بریزد

 

من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم... اه ! اي معني عشق...

 

تو نداني كه چه تنها بودم

 

آرزو دارم بدانم اولیــن قطره اشک را

          

                      چه کسی بر مــزارم می ریزد و 

                                     

                                           آخـــرین کسی که

                                                     

                                                    فراموشــم می کند کیست؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده درسه شنبه 1 آبان1386 ساعت 22:50 توسط پسر خزون |

برای کسی نمی نویسم . حالا دیگه آنقدر این قهوه ی مانده تلخ شده ، که فقط به مزاج خودم مي سازه  و بس !
کوک می زنم ، یکی زیر، یکی رو ! نه ، اینجا دلی نشکسته ! فقط آنقدر انگشت چرخاندم تا ته دلم را ببینم که پاره شده. وگرنه اوضاع مرتبه . از
كوچولو جون هم اگه بخواهيد بايد بگم اونم حالش خوبه .
چشم هایم را شسته ام و به درخت آویزان کرده ام تا خشک شود . دست هایم تازه از بی حسی خارج شده
 و می تواند لطافت غروب خورشيد  را از پشت شیشه لمس کند. يك جفت كفش نو خريده ام پس نگران پاهايم نيستم.

تو باید بفهمی مشکل من تو نیستی...مشکل من خودمم... بخاطر چیزایی که دیدم و تو می دونی... به من  می گی فكرمي كني كي هستي...بهم مي گي داري ادعاي خيلي چيزا رو مي كني ... مي گي خودت رو جاي عاشقا جا زدي  پس خوب گو ش كن !

تو  گوش می دی...و من می گم و می گم...از عشقی که به نفرت کشیده شد...چه فرقی می کنه من مقصر بودم یا شايد بازم من مقصر بودم وقتی همه چی خراب شد...دونستن اولین قدم اشتباه چه  اهمیتی داره؟؟؟!!!

غر می زنم...از دنیا ...از... يا از هزار و يك چيز ديگه . ديگه فرقي نمي كنه می گی من اشتباه کردم... آره من اشتباه كردم اخه ميدوني گفته بودم كه بزرگ شدم وخوب و بد رو از هم تشخيص مي دم . اخه من مهدي 19 سال سن دارم.

مشکل من حماقت من بودشایدم صداقتم  و يا شايدم جهالتم ...

حالا که دور شدم از داغی رابطه...حالا که منصفانه و منطقی مرور می کنم خیلی چیزا رو مي فهمم كه خيلي با  واقعیت فرق داره... کور شده بودم...حالا قدرت عشق ورزیدن رو از دست دادم . یکی می گفت وقتی باورمون شد به عشق نیاز داریم.اونوقت نه عاشق کسی می شیم نه معشوق کسی...

حالا ديگه من نه عاشقم و نه معشوق مي خوام خودم باشم همون بچه ي بي جنبه ترم دوم دانشگاه كه  سر كلاس معارف نگاهش افتاد تو چشم يك نفر و و بعدش ...

دوست داشتم زمان بر مي گشت ومن نگاهم را  ... واون عشق پوچ را ادامه نمي دادم .

بايد بدوني كه  اين بار نيومدم كه ادامه بدم چون براي من هم ثابت شده كه بچه بودم

حالا اومدم كه با همان زبان بچه گانه خودم بهت بگم ببخشيد.

من رو ببخش به خاطر تموم كارهايي رو كه كردم به خاطر تمام حرفهايي كه به قول خودت دروغ بود...

حالا ديگه خيلي راحت مي توني بگي  !

  من غروب عشق را در نگاهت دیده ام به عشق پوچ تو خندیده ام

و من بگم !

رفتم.

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد و بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

در دامن خورشيد به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم.

رفتم.

 

+ نوشته شده درچهارشنبه 4 مهر1386 ساعت 9:29 توسط پسر خزون |